تابوت مسروقه 
احمد شيرزاد مي نويسد : امروز جنازه مسعود تشييع شد، اما معركه اي بود در جاي خودش. برادران حزب الله از صبح بسيج شده بودند و يك لحظه دور جنازه را رها نكردند. بلندگو و موتور برق و مداح و باند هاي بسيار قوي استريو بر فراز وانت هاي سازمان دهي شده همه در اختيار آنان بود. خانواده و اطرافيان عملاً اختياري نداشتند و همه ي برنامه دست برادران بود. از همان روز ترور دكتر عليمحمدي سران آمدند و رفتند و اصرار به خانواده مسعود كه او را در نماز جمعه تهران تشييع كنيم. تنها جايي كه تيغ خانواده اش بريد همين بود كه بر برگزاري مراسم تشيع در روز پنجشنبه ايستادگي كنند. از صبح زود اطراف منزل مسعود مملو از جمعيت بود. پليس همه معابر را بسته بود. محيط پر بود از نيروهاي ضد شورش با لباس هاي رسمي و جمعي كه تا ديروز اسمي هم از عليمحمدي نشنيده بودند با لباس هاي غير رسمي. خانواده مسعود علاقه مند بودند كه مراسم خاكسپاري سياسي نشود و البته هر چه آبرومندتر برگزار شود. به تدريج دوستان و آشنايان جمع شدند. منزل جا نداشت. همه در كوچه هاي اطراف ايستاده بودند. جمع كثيري هم دوربين به دست دور و كنار دنبال جايي مي گشتند كه از ارتفاع بالاتري صحنه ها را فيلم برداري كنند. اغلب آن ها از شبكه هاي رسمي خودمان بودند و ظاهراً شبكه هاي خارجي كه در تهران نمايندگي دارند از ترس تكرار تجربه هاي گذشته احتياط داشتند و كمتر آمده بودند. البته تك و توكي خبرنگارهاي خارجي يا نمايندگان آنها را مي شد ديد ولي نه زياد. برادران دولتي كه در اين يكي دو روزه حضور دائمي در منزل مسعود داشتند تدارك گروه موزيك نظامي، اتوبوس براي جا به جايي تشييع كنندگان، مداح و قبركن و آمبولانس و خلاصه هر چيزي را خودشان ديده بودند. طفلكي مسعود چقدر براي آقايان عزيز شده بود. فكر همه جور مردني را مي كرد غير از اين. به مخيله كسي خطور نمي كرد كه فرماندار و وزير و رئيس دانشگاه و دهها مسئول ريز و درشت ديگر از لحظه ي ترور در خانه آنها به خط شوند تا برنامه هاي شهيد همه به خوبي اجرا شود و چيزي از خط خارج نشود! حدود هشت و نيم صبح بود كه آقايي ميانسال رفت بالاي وانت و ميكروفن را به دست گرفت. اولش ملايم صحبت كرد و شعاري نمي داد. ظاهراً آقايان به خانواده مسعود قول داده بودند كه بهره برداري سياسي خاصي از مراسم نكنند. ولي در هر حال ريش و قيچي و همه ي امكانات قابل تصور از همان لحظه ي نخست در اختيار آنان بود و هر چه خواستند كردند. اول كار آقاي ميكروفن به دست از شهداي دانشگاهي تجليل كرد. از شهيد مطهري و شهيد نجات اللهي (استاد مبارزي كه در جريان اعتراض و تحصن دانشگاهيان در سال 57 در ساختمان وزارت علوم به شهادت رسيد) صحبت كرد و مسعود علي محمدي را در كنار آنها قرار داد. بعد از دقايقي از پشت ميكروفن اعلام كرد برادراني كه آماده مراسم تشييع هستند دستشان را بلند كنند، عده اي در حدود 150 تا 200 نفر كه لابه لاي جمعيت بودند دستهاشان را به حالت آمادگي بلند كردند و آن جناب از بالا ظاهراً به اين نتيجه رسيد كه همه چيز هماهنگ است و عدّه ي كافي آماده برنامه هستند. تابوت را از آمبولانس پياده كردند و به داخل منزل بردند و شعار هاي مخصوص را آغاز كردند. به شدت اطراف تابوت را در كنترل داشتند و اجازه نمي دادند از فاميل و آشنايان كسي زير تابوت برود. معمولاً در تشييع جنازه ها در ايران رسم است كه شعارهاي عام مذهبي از قبيل لا اله الا الله و محمدا رسول الله مي دهند. شعارهاي غالب اما در اين برنامه شعارهايي از قبيل مرگ بر اسرائيل، مرگ بر منافق، اين گل پرپر شده هديه به رهبر شده، و امثال اين ها بود. به جرأت مي توانم بگويم كه در تمام طول چند ساعت برنامه كه از بلندگو شعار مي دادند حتي يكي دو دقيقه هم از شعارهاي مرسوم لا اله الا الله و محمد رسول الله استفاده نكردند. يكي دو بار هم كه آمد بگويد لا اله الا الله و جمعيت حاضر خواستند دنبالش تكرار كنند، اضافه كرد "امريكا عدو الله" و دوباره رفت روي خط خودش. سنت است در اغلب مراسم تشييع كه موقع آوردن ميت به خانه اش و نيز قبل از دفن، دقايقي را سكوت مي كنند تا اهل خانه و به خصوص خانم ها با عزيزشان وداع كنند و سخن دلشان را به زبان گريه و عزا با خداي خويش باز گويند و عقده هاي دل را بر سر پيكر عزيز از دست رفته باز كنند. اما در اين برنامه ظاهراً آن چنان برادران نگران جزييات بودند كه حتي لحظه اي بلندگوها ساكت نشدند و مداحان و شعارگويان حرفه اي به مدد استريوهاي قوي آن چنان يك نفس برنامه اجرا كردند كه هيچ كس حتي نتواند صداي گريه بستگان مسعود را به گوش بشنود. شنيده شد كه حتي يك بار يكي از آقايان به خانم عليمحمدي نيز تشر رفته بود! ظاهراً دوستان و فاميل مسعود چاره اي جز تسليم نداشتند. خانواده ي او نگران به هم خوردن مراسم و ايجاد مانع براي برگزاري برنامه هاي بعدي نظير ختم و هفته و غيره بودند. آن ها كه مسعود را دوست داشتند كاري جز نثار اشك و طلب علو و مغفرت براي روح پاكش نمي توانستند انجام دهند. به ناچار اين ها خود را كنار كشيدند و جنازه ي مسعود را به غريبه ها سپردند تا هر چه مي خواهند انجام دهند. تابوت مسعود را كساني با خود بردند كه تمام آشنايي شان با او از زماني بود كه از او جسدي در خون غلتيده مانده بود. اين سوتر اما چهل پنجاه نفري از استادان و محققان فيزيك كشور با چشماني اشك آلود نظاره مي كردند و آرام آرام جمعيت را دنبال مي كردند و جمع كثيري از مردم عادي، اهالي محل و فاميل و اطرافيان مسعود كه بيش از يكي دو هزار نفر تخمين زده مي شدند. تشييع كنندگان بر سر دو راهي مانده بودند. از سويي همه دوست داشتند به احترام روح عليمحمدي و بنا به سنت رايج پيكر او را مشايعت كنند و از سوي ديگر در آن جلو نمايشي در جريان بود از شعار هاي خاص و شركت كنندگان خاص، كه كمتر كسي راغب بود در تصويرها به شكل سياهي لشكر آن ها ديده شود. دوربين هاي رسانه هاي رسمي همه پيرامون وانت رهبري كننده در حركت بودند و به دنبال ثبت چهره هاي شاخص و نشان دادن فضاي ويژه اي كه در آن جلو حكمفرما بود. دقايقي بعد اتفاق جالبي افتاد. جمع چند صد نفره اي از دانشجويان دانشگاه تهران، به خصوص بچه هاي گروه فيزيك، عكسي از دكتر عليمحمدي را در جلو گرفته بودند و با سكوت به دنبال آن حركت مي كردند. تنها گاهگاهي صلوات مي فرستادند . آن ها به تدريج بين خودشان با گروه تشييع كنندگان حكومتي فاصله ايجاد كردند و صف خودشان را از برنامه از پيش تعيين شده جدا كردند. به تدريج كه تشييع كنندگان متوجه اين جمع شدند به آن ها پيوستند و از صف برنامه رسمي برادران جدا شدند. صحنه جالبي بود. آقايان در آن جلو يكدفعه دورشان را خلوت ديدند. خودشان بودند و خودشان. يكي دو نفرشان با خشونت آمدند تا پوستري را كه در جلوي صف دانشجويان در دست آنان بود از آنان بگيرند كه با مقاومت جمع مواجه شدند. به تدريج شعارهاي لا اله الا الله و محمدٌ رسول الله از بين جمعيت بالا گرفت و فضاي خيابان را پر كرد، آنچنان كه حتي صداي بلندگوهاي بسيار قوي برادران ديگر شنيده نمي شد. به قول نقاشان كنتراست جالبي ايجاد شده بود. در اين سو اشك بود و لا اله الا الله . در آن سو بانگ مهيب بلندگوها بود و مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولايت فقيه. در اين سو آه حسرت بود در از دست دادن استاد محبوبي كه بچه ها فرزندوار دوستش داشتند و اكنون از وداع با پيكر بيجان او نيز محروم بودند، و در آن سو خشم مضطربانه كساني كه نگران بودند جنازه ي مسعود به دست ديگران بيفتد و آن را مثل غنيمتي جنگي براي خويش محافظت مي كردند. اين سو محبت خالصانه بود و ماتم صادقانه كساني كه مسعود را از دست رفته مي ديدند و آن سو دوربين بود و سيطره قاهرانه كساني كه احساس مي كردند مسعود را به دست آورده اند. اين سو سكوت مظلومانه اي كه تنها پناهگاهش شعار جاودان لا اله الا الله است و آن سو يك دوجين از شعارهاي مرگ و تكفير كه در عمل براي حذف ديگران به كار مي روند. يك بار برادران كه ديدند دارد سه مي شود عقبگرد كردند تا فاصله شان با جمعيت سبز از بين برود و دوباره كنترل را به دست گيرند. آنها براي اين كار حتي وانت هدايت كننده را به عقب كشيدند كه يكي از خانمها فرياد زد اگر كسي را زير گرفتيد نگوييد وانت دزدي بود! پيرامون اين تابلوي متضاد قاب سياه رنگي بود از مأموران سياهپوش ضد شورش با انواع تجهيزات كه دور گرفته بودند جمعيت را و موتورسواراني كه به بالا و پايين مي رفتند و مي آمدند. فضايي از ترس و نگراني حكمفرما بود و كسي نمي دانست كه آيا مراسم تا پايان به سلامت طي خواهد شد يا نه. شمار نفرات ضد شورش را دوستان بالاي هزار مأمور برآورد مي كردند. در طي مسير در يك ورزشگاه جمع كثير چند صد نفره اي از آنان به حالت آماده باش بودند. پس از ساعتي از اين مراسم تشييع دوگانه، خبردار شديم كه آقايان جنازه را با آمبولانس به محل دفن، يعني امامزاده علي اكبر چيذر برده اند. شركت كنندگان به تدريج پراكنده شدند و هر كدام تلاش كردند تا با وسيله اي خود را به محل تدفين برسانند. حوالي ساعت 11 صبح تمام خيابان هاي اطراف محله ي چيذر مملو از جمعيت و نيروهاي ضدشورش بود. جنازه مسعود كماكان مثال غنيمتي جنگي در دست آقايان بود. حتي امكان نزديك شدن به تجمع آنان به سادگي وجود نداشت و در عين حال افراد از برخورد خشن احتمالي آقايان نگران بودند و نمي خواستند با آنان تداخل و همراهي داشته باشند. دوستان و دانشجويان مسعود از خواندن نماز بر پيكر او و شركت در مراسم خاكسپاري عملاً محروم بودند. آنها همه اين مراسم را آن طور كه ميلشان بود انجام دادند. هنگام خاكسپاري در ورودي امامزاده بسته بود و ما از پشت شبكه آجري ديوارهاي اطراف امامزاده گوشه هايي از مراسم را مي ديديم. امير مي گفت اين صحنه مرا ياد قبرستان بقيع انداخته بود كه تنها از پشت ديوارهاي مشبك مي توان به داخل نگاه كرد. هنگام خاكسپاري نيز همان طور كه گفتم بلندگو لاينقطع به كار بود و شعارهايي پي در پي گوينده شنيده مي شد. صداي ماتم عزاداران محدودي از بستگان مسعود كه توانسته بودند به محل خاكسپاري نزديك شوند را هيچكس نمي توانست بشنود. گويي آقايان نگران بودند كه نكند برخي صحنه هاي قبلي در هنگام خاكسپاري تكرار شود و عزاداران در ميان گريه هاشان چيزهايي بگويند كه خوشايند نباشد. ظهر نشده بود كه مسعود به خاك رفت و همه چيز تمام شد. دانشجويان ماتم زده به اقامت گاه هايشان برگشتند و مشايعت كنندگان هر كدام به راه خويش رفتند. اذان ظهر را كه مي گفتند ديگر از آن سينه چاكاني كه نگران بودند جنازه مسعود دست ديگري بيفتد خبري نبود. نگراني هايشان تمام شده بود و بار ديگر نفسي راحت كشيدند و رفتند. كاش مي شد چشم نامريي مي داشتيم و مي ديديم از فردا چند نفر آن ها كه اين طور جنازه مسعود را به خود چسبانده بودند بر سر خاك او هم حاضر مي شوند تا فاتحه اي بخوانند. مسعود از لحظه شهادت تنها همين دو روز را نزد ما نبود. از اين پس آن چه اثر معنوي از او به جاي مانده است سنخيت و تعلقي به برخي از كساني كه تنها پشت جنازه اش حاضر بودند نخواهد داشت. مسعود پنجاه سال مال ما بود، و بعد از اين نيز مال ماست. تنها يك امروزي تابوت او به سرقت رفت و تمام شد. گروه فيزيك دانشگاه تهران از فردا جاي خالي مسعود را شاهد خواهد بود و دانشجويان، عليرغم اشك و حسرت با عزم و جديت تلاش خواهند كرد تا مشعل علم را در سرزمين ايران فروزان نگه دارند. خانواده مسعود نيز بايد به زندگي بي او عادت كنند، چه كار سختي. مگر مي شود كسي را فراموش كرد كه در تمام لحظات حضور، بودنش را حس مي كردي و فضاي پيرامونش سرشار از نشاط بود و تحرك. اما به هر تقدير چاره اي نيست. زندگي بايد كرد. خدا ياري شان دهد. منبع : http://shirzad.ir/2010/01/post_165.html
| Pixel - ايران - تهران | فيلم مناظره دكتر اطاعت با زاكاني و سوختن اونجاي كودتاچيا. http://uploading.com/files/e59bc2a8/Dr.flv | جمعه 25 دي 1388 |
|
| IranBozorgMehr - ايران - اهواز | ''' يكي از خانمها فرياد زد اگر كسي را زير گرفتيد نگوييد وانت دزدي بود!''' بين اين همه مردان تنها يك زن دل شير داشت. اين برادران مسلمان ايراني چرا سكوت كرده بودند. مگر در اسلام روز سوم و هفته و چله نيست؟ مگر نمي توانيد در دانشگاه عزادراري كنيد؟ براي روزهاي ديگر خود را آماده كنيد و مسعود خود را پس بگيريد، هتا اگر شده هر روز همراه خانواده ي استاد گرامي بر سر مزارش برويد. دانشجو بيدار باش، دانشجو هوشيار باش! آينده ي تو در دست تو است، يا پس از اين غلام و كنيز آنان (غلامان و كنيزان اسلام تازي) خاهيد شد، يا بايد با اردنگي آنها را از خاك ميهن بيرونشان كنيد. ايراني ميميرد، ستم نمي پزيرد. دانشجو ميميرد، ستم نمي پزيرد. بيداري، هوشياري، استواري و پايداري هم ميهنانم آرزوست! | جمعه 25 دي 1388 |
|
| سید ابوالقاسم واعظ - اندونزی - جاكارتا |
منبع خبر رو نمی گذارید طوری نیست اما اقلا بنویسید که این حرف ها رو احمد شیرزاد زده. ضمنا کلی عکس از حضور نیروهای ضد شورش و مظلومیت خانواده و دوستان او منتشر شده، شما باید فقط عکس این ها رو که از گ.. آباد جمعشون کردن و اینجا آوردند را بگذارید؟
----------------------
کاربر گرامی
از دقت نظرتان تشکر می کنیم , با عرض پوزش منبع این مقاله اشتباهی حذف شده بود که مجددا درج گردید .
سایت ایرانیان انگلستان |
جمعه 25 دي 1388 |
|
|