فقر لاادري گري
آن مسيحي هيكل داري كه از بالاي منبر نمازخانه ي قديمي مدرسه با شور و شوق ما را موعظه مي كرد، حرمت مكتومي براي بيخدايان قائل بود. آنان دست كم جسارت ابراز عقايد مخبّط خود را دارند. اما واعظ ما اصلاً تحمل لاادريان را نداشت: آدم هايي ضعيف النفس، احساساتي، آب دوغ خياري، هرزه و هُرهُري. تا حدي حق با آن واعظ بود، اما دلايل اش كاملاً غلط بودند. به همان سياق، به گفته ي كوئنتن دولابُدوير، هيو روس ويليامسون كه مورخي كاتوليك بود، "به مؤمنان كاتوليك معتقد و نيز به بيخدايان معتقد احترام مي گذاشت.اما تحقير خود را نثار هرهري مسلك هاي ميانه گير بي جربزه اي مي كرد كه در ميانه ي اين ميدان معلق و وارو مي زنند."[27]
هيچ اشكالي ندارد كه وقتي شواهدي له يا عليه يك مدعا نداريم، لاادري گري پيشه كنيم. در اين حالت لاادري گري موضع معقولي است. وقتي از كارل ساگان پرسيدند كه آيا در جهان هاي ديگر حيات وجود دارد، با افتخار جواب داد كه در اين مورد لاادري [اگنوستيك] است. وقتي ساگان از پاسخ قاطع امتناع كرد، مصاحبه گر باز به او اصرار كرد كه "توي دل" اش در اين باره چه فكر مي كند. و او پاسخي فراموش نشدني داد: "اما من سعي نمي كنم با دلم فكر كنم. همين قدر كافي است كه قضاوت را تا زمان حصول شواهد به تعويق بياندازيم." [28] بحث وجود حيات فرازميني همچنان گشوده است. هر دو طرف بحث مي توانند استدلال هاي خوبي اقامه مي كنند، اما از شواهد فعلي، جز سايه زدني بر احتمالات حامي يكي از دو طرف بحث بر نمي آيد. در بسياري از پرسش هاي علمي، لاادري گري موضع مناسب است؛ مثلاً در اين باره كه علت انقراض جانوران در پايان عصر پرميان، بزرگ ترين انقراض جمعي در تاريخ فسلي، چه بوده، علت مي تواند برخورد يك شهاب بوده باشد، حادثه اي كه در پرتو شواهد فعلي، با احتمال بيشتر مي توان گفت علت انقراض دايناسورها بوده، اما ممكن هم هست حادثه ي ديگري، يا تركيبي از حوادث ديگر، علت انقراض عصر پرميان بوده باشند. لاادري گري درباره ي علل هردوي اين انقراض ها معقول است. اما در باره ي پرسش از وجود خدا چه؟ آيا بايد درباره ي خدا هم لاادري باشيم؟ برخي با قطعيت گفته اند بلي، و اغلب با لحني گفته اند كه زيادي راسخ مي نمايد. آيا حق با آنهاست؟
من بحث خود را از تمايز نهادن ميان دو نوع لاادري گري آغاز مي كنم. نخست لاادري گري موقتي در عمل يا TAP است. اين قسم ميانه گيري هنگامي معقول است كه يك پاسخ قاطع و مشخص موجود باشد، اما هنوز شواهدي براي دستيابي به آن پاسخ موجود نباشد (يا شواهد مفهوم نشده باشند، يا وقت كافي براي ملاحظه ي شواهد نباشد و الخ). مثلاً در پرسش از علت انقراض پِرميان، TAP موضع معقولي است. چون حقيقتي آن بيرون هست و اميد داريم كه روزي آن را بدانيم، گرچه در حال حاضر نمي دانيم.
اما يك قسم عميقاً چاره ناپذير ديگر از لاادري گري هم هست، كه من آن را PAP مي نامم (مخفف لادري گري دائمي اصولي). طريقه ي PAP از لاادري گيري مناسب پرسش هايي است كه هر قدر هم كه شواهد گرد آوريم نمي توانيم پاسخي برايشان بيابيم، چون اصولاً شواهدي برشان مترتب نيست. اين پرسش ها در سپهري متفاوت، يا در بعدي ديگر، فراسوي حيطه ي شواهد قابل دستيابي سير مي كنند. يك نمونه ي اين پرسش ها، آن لطيفه ي قديمي فلسفي است كه آيا تو هم مثل من قرمز مي بيني؟ شايد آنچه براي تو قرمز مي نمايد براي من سبز باشد، يا اصلاً رنگي باشد كه در خيال من هم نمي گنجد. فيلسوفان اين پرسش را از زمره ي پرسش هايي مي دانند كه هرگز پاسخ داده نخواهد شد. هر قدر هم كه شواهد جديد فراهم كنيم پاسخ اين پرسش را به ما نمي دهند. و برخي از دانشمندان و ديگر روشنفكران هم معتقداند – به نظرم زيادي مشتاقانه – كه پرسش وجود خدا هم به اين مقوله ي تا ابد دست نيافتنيِ PAP تعلق دارد. با اين ديدگاه، چنان كه خواهيم ديد، اغلب به نحو غيرمنطقي قياس مي كنند كه احتمال درستي فرضيه ي وجود خدا و فرضيه ي عدم وجود او دقيقاً معادل است. من مدافع ديدگاهي كاملاً مخالف هستم: لاادري گري درباره ي وجود خدا قوياً به مقوله ي موقتي يا TAP تعلق دارد. حال چه خدا موجود باشد و چه نباشد. اين يك پرسش علمي است؛ ممكن است روزي پاسخ اش را بدانيم، و در اين حين مي توانيم با قوت در مورد احتمال وجود خدا اظهار نظر كنيم.
در تاريخ انديشه ها، نمونه هايي از پرسشهايي پاسخ يافته را مي يابيم كه قبلاً فراسوي مرزهاي دانش مي شمردند. آگوست كُنت، فيلسوف مشهور فرانسوي، به سال 1835 درباره ي ستارگان نوشت: "ما هرگز، به هيچ طريقي، قادر نخواهيم بودكه كُنه ستارگان را پژوهش كنيم، و تركيبات شيميايي و ساختار كاني شان را بشناسيم." حتي پيش از اينكه كُنت اين كلمات را بنويسد، فراونهوفر با طيف نگارش شروع به تحليل تركيب شيميايي خورشيد كرده بود. امروزه طيف نگاران با تحليل شيميايي دقيق از تركيبات دوردست ترين ستارگان، كُنت را بهت زده مي كنند [29]. فارغ از لاادري گري اخترشناسانه ي كُنت، اين حكايت هشداردهنده، دست كم ما را وا مي دارد تا از بي پروا حكم به درستي لاادري گري [اگنوستيسيم] ابدي نكنيم. با اين حال، هنگامي كه نوبت به خدا مي رسد، فيلسوفان و دانشمندان فراواني چنين مي كنند. اول از همه مبدع خود واژه ي اگنوستيك، توماس هاكسي چنين كرد [30].
هاكسلي معناي واژه ي ابداعي خود [اگنوستيك] را در پاسخ حملاتي كه به آن شد تشريح كرد. رئيس كالج پادشاهي لندن، عاليجناب دكتر والس، تحقير خود را چنين نثار "اگنوستيسيم جبونانه" ي هاكسلي كرد:
او مي تواند خود را اگنوستيك بخواند؛ اما تسميه ي اصلي او يك نام قديمي تر است: او كافر است، يعني بي ايمان است. شايد واژه ي كافر طنين نامطبوعي داشته باشد. شايد او بايد نام جديدي اختيار مي كرد. براي آدم چيز نامطبوعي است، و بايد باشد، كه صاف و پوست كنده بگويد كه به عيسي مسيح اعتقاد ندارد.
اما هاكسلي آدمي نبود كه چنين تحقيري را بر خود روا دارد. و پاسخ او به سال 1889 به همان چزّانندگي بود كه از او انتظار داريم (گرچه هرگز از طريق ادب خارج نشد: اين بولداگ داروين، دندان هاي خود را در مكتب طعن و كنايه ي ويكتوريايي تيز كرده بود). سرانجام پس از اينكه حق دكتر والس را كف دستش گذاشت، به واژه ي "اگنوستيك" پرداخت و شرح داد كه چطور به آن رسيده است. او ياد آور شد كه،
[ديگران] كاملاً مطمئن بودند كه به قسمي "گنوسيس" [شناخت] دست يافته اند – يعني كم و بيش با موفقيت مسئله ي هستي را گشوده اند؛ در حالي كه من كاملاً مطمئن بودم كه چنان شناختي ندارم، و اعتقاد قوي داشتم كه اين مسئله ناگشودني است. و همنوا با هيوم و كانت، نمي توانستم مغرورانه بيانديشم كه به زودي به چنان شناختي نائل خواهم شد... پس لختي انديشيدم، و چيزي را كه عنوان مناسب "اگنوستيك" بود دريافتم.
در ادامه ي اين سخنراني، هاكسلي توضيح مي دهد كه اگنوستيك ها [لاادريان] هيچ نظام عقيدتي [درباره ي دين] ندارند، چه نفياً و چه اثباتاً.
در حقيقت اگنوستيسيم يك نظام عقيدتي نيست، اما روشي است كه درباب دين بر اصلي واحد تكيه دارد... به نحو ايجابي، اين اصل را مي توان چنين بيان كرد: در امور عقلاني تا آنجايي كه عقلت تو را مي برد، بي هيچ ملاحظه اي با او همراهي كن. و به نحو سلبي: در امور عقلاني وانمود نكن كه نتايج ثابت نشده يا ثابت نشدني قطعيت دارند. به همين خاطر من به مسلك اگنوستيك گرويدم، كه مي گويد اگر آدمي كل نگر و استوار باشد نبايد از نگريستن رويارو به عالم شرمگين شود، درچنته ي آينده هرچه كه مي خواهد باشد.
از ديد يك دانشمند اين سخنان حكيمانه مي آيند و هيچ كس كوچك ترين ايرادي به هاكسلي نمي گيرد. اما ظاهراً هاكسلي در بحث ناممكني مطلق اثبات يا رد وجود خدا، از سايه روشن هاي احتمالات چشم مي پوشد. اين حقيقت كه ما نتوانيم وجود چيزي را ثابت يا رد كنيم، وجود يا عدم آن را علي السويه نمي كند. فكر نمي كنم هاكسلي با اين نكته ي من مخالفت مي كرد، و به گمانم موقعي هم كه او مخالف اين نكته مي نمود سعي بليغ داشت تا با قبول يك موضع، موضع ديگرش را حفظ كند. چنين تلاشي گاهي از همه ي ما سر مي زند.
برخلاف هاكسلي، پيش نهاده ي من اين است كه فرضيه ي وجود خدا يك فرضيه ي علمي است ، مثل همه ي فرضيه هاي ديگر. حتي اگر آزمودن آن در عمل دشوار باشد، متعلق به همان جعبه ي TAP يا سئوالات موقتي است، درست مثل فرضيات مربوط به انقراض دوران هاي پرميان و كرتاسه. پرسش وجود يا عدم وجود خدا، پرسش از يك فكت علمي درباره ي عالم است، كه اگر پاسخ اش در عمل كشف نشدني باشد، در اصل كشف شدني است. اگر خدا وجود داشت و مي خواست وجودش را آشكار كند، مي توانست برهاني قاطع به نفع خود ارائه دهد. و حتي اگر وجود يا عدم وجود خدا هيچ گاه به نحوي با قطعيت اثبات يا رد نشود، با شواهد در دست و استدلال مي توان احتمالي بعيد از 50 درصد را تخمين زد.
پس بگذاريد ايده ي طيف احتمالات را جدي بگيريم و داوري آدمي درباره ي وجود خدا را در اين طيف ميان دو حدّ متضاد قطعيت بگذاريم. اين طيف پيوسته است، اما مي توان آن را به هفت بخش تقسيم بندي كرد.
- خداباوري قوي. احتمال 100 درصدي وجود خدا، به قول كارل گوستاو يونگ "من باور ندارم، مي دانم"
- احتمال بسيار قوي اما كمتر از 100 درصد. بيخدايي در عمل. "من به قطع نمي دانم، اما قوياً به وجود خدا باور دارم و زندگاني ام را برپايه ي اين باور پي مي گيرم."
- احتمال بالاي 50 درصد اما نه خيلي بالا. به لحاظ فني لاادري اما مايل به خداباوري. "من خيلي نامطمئن ام، اما مايل ام به خدا باور داشته باشم."
- دقيقاً 50 درصد. لاادري گري كاملاً بيطرفانه. "احتمال وجود يا عدم وجود خدا كاملاً علي السويه است."
- پايين تر از 50 درصد، اما نه خيلي پايين تر. به لحاظ فني لاادري اما مايل به بيخدايي. "نمي دانم خدا وجود دارد يا نه اما متمايل به شكاكيت هستم."
- احتمال خيلي پايين، اما بيش از صفر. بيخدايي در عمل. "نمي توانم قطعاً بدانم كه اما فكر مي كنم كه وجود خدا خيلي نامحتمل است، و زندگي ام را برپايه ي نبودن اش پي مي گيرم.
- بيخدايي قوي. "مي دانم كه خدايي نيست، به همان قطعيتي كه كه يونگ 'مي داند' كه خدايي هست."
براي من جاي شگفتي خواهد بود اگر ببينم كه كه عده ي زيادي در مقوله ي 7 مي گنجند. اين مقوله را براي تقارن با مقوله ي 1، كه كاملاً پرطرفدار است درج كرده ام. سرشت ايمان اين است كه شخص مي تواند، مثل يونگ، چيزي را بدون داشتن دلايل كافي باور كند (يونگ همچنين معتقد بود كه كتاب هاي خاصي در كتابخانه اش خود به خود با صدايي مهيب منفجر شده اند). بيخدايان ايمان ندارند؛ و عقل محض هم نمي تواند شخص را به يقين كامل درباره ي عدم وجود قطعي چيزي برساند. بنابراين در عمل مقوله ي 7 كم طرفدارتر از مقوله ي متضادش، يعني 1 است كه هواخواهان سينه چاكي دارد. من خود را جزو مقوله ي 6 مي دانم، اما با تمايل به سوي مقوله ي 7 – لاادري گري من در مورد خدا فقط به قدر لاادري گري ام درمورد پريان ته باغ است.
اين طيف احتمالات به خوبي با TAP (لاادري گري در عمل) جور در مي آيد. با نگاه سطحي چنين مي نمايد كه مي توان PAP (لاادري گري دائمي اصولي) را در ميانه ي اين طيف نهاد، كه احتمال وجود خدا را 50 درصد محسوب مي كند، اما اين نگاه درست نيست. لاادريان PAP با قطعيت معتقداند كه درباب وجود خدا، چه نفياً و چه اثباتاً، هيچ نمي توان گفت. اين پرسش، در نظر لاادريان PAP، اصولاً پاسخ ناپذير است، و آنها بايد قاطعانه از درج خود در هر جاي اين طيف احتمالات تن زنند. اين كه من نمي توانم بدانم كه آيا رنگ قرمز شما همان رنگ سبز من است، اين احتمال را 50 درصد نمي سازد. گزاره ي محل بحث بي معنا تر از آن است كه بتوان با احتمالات شأني به آن داد. با اين حال، اين خطاي رايجي است، كه بايد بازهم به آن بپردازيم، تا از فرض پاسخ ناپذير بودن پرسش وجود خدا به اين نتيجه نلغزيم كه وجود يا عدم وجود خدا هم-احتمال اند.
يك طريق ديگر بيان اين خطا، نكته ي مربوط به زحمت اثبات است، كه برتراند راسل با ظرافت در حكايت قوري سماوي بيان كرده است. [31]
بسياري از سخت كيشان چنان سخن مي گويند كه انگار وظيفه ي ردّ جزميات قديمي بر عهده ي شكاكان است. اين مسلماً اشتباه است. اگر من ادعا كنم كه بين زمين و مريخ يك قوري چيني هست كه در مداري بيضوي به دور خورشيد مي گردد، هيچ كس نخواهد توانست اظهارم را رد كند، البته به شرطي كه بادقت بيافزايم كه اين قوري چنان كوچك اشت كه حتي قوي ترين تلسكوپ ها هم آن را آشكار نمي كنند. اما اگر بگويم كه چون كسي نمي توانم سخن ام را رد كند، پس عقل هيچ بشري نبايد در صحت حرف ام شك كند، آن وقت بقيه حق دارند فكر كنند كه دارم چرند مي گويم. اما اگر كتب باستاني بر وجود آن قوري صحه گذاشته بودند، و هر يكشنبه آن را به عنوان حقيقتي مقدس تعليم داده بودند، و در مدرسه در ذهن بچه ها فرو كرده بودند، درنگ در باور بدان نشان انحراف قلمداد مي شد و شكاك را در عصر روشنگري محتاج روان درماني و در اعصار پيش تر محتاج مفتش عقايد مي نمود.
ما وقت مان را براي ردّ قوري سماوي هدر نمي دهيم چون، تا آنجا كه من مي دانم، كسي قوري سماوي نمي پرستد. اما اگر مجبورمان كنند، در اظهار بي اعتقادي به وجود قوري پرنده درنگ نخواهيم كرد. با اين حال، به بيان دقيق همگي ما بايد لاادريِ قوري باشيم: ما نمي توانيم به قطع و يقين ثابت كنيم كه چنين قوري اي وجود ندارد. اما در عمل، ما از لاادريِِ قوري فراتر مي رويم و به بي-قوري ميل مي كنيم.
دوستي دارم كه يهودي بار آمده و هنوز براي ابراز وفاداري به سنت مراسم سَبَث و ديگر مناسك يهودي را رعايت مي كند. او خود را "لاادريِ كرم دندان" مي خواند و معتقد است كه وجود خدا هم بيش از وجود كرم دندان محتمل نيست. شما نمي توانيد هيچ كدام از اين فرضيه ها را رد كنيد، و هر دو هم به يك ميزان نامحتمل اند. او درست همان قدر كه بي-كرم دندان است، بي-خدا هم هست. و درباره ي هر دو هم به يك ميزان لاادري است.
البته قوري راسل، تمثيلي از بينهايت چيز ديگر است كه وجودشان را مي توان تصور كرد، اما نمي توان رد كرد. كلارنس دارو، وكيل بزرگ آمريكايي، گفته است "من به خدا اعتقاد ندارم، همان طور كه به كلثوم ننه اعتقاد ندارم." اَندرو مولر روزنامه نگار هم عقيده دارد كه التزام هر دين خاصي " غريب تر از اين نيست كه معتقد باشيم جهان به شكل متوازي الأضلاعي است كه دو زاويه ي حاده ي آن را دو خرچنگ سبزرنگ غول آسا به نام هاي اسمرالدا و كيث محكم با چنگك خود مي فشارند. [32]. اما مثال محبوب فيلسوفان يك تكشاخ ناديدني، ناشنيدني لمس نكردني است كه وجود يا عدم اش، نقل محفل بچه هاي دبستاني در كَمپ كوئست است. در حال حاضر يك خداي محبوب بر روي اينترنت، - كه به قدر يهوه يا هر خداي ديگر ردناپذير است – ديو اسپاگتي پرنده مي باشد، كه بسياري مدعي چند رشته تماس با او شده اند. [33] من خوشحال شدم وقتي ديدم كه كتاب انجيل ديو اسپاگتي پرنده هم منتشر شده [34] و با اقبال فراوان مواجه شده است. من شخصاً اين كتاب را نخوانده ام، اما وقتي مي دانيد انجيلي صحت دارد، چه نيازي به خواندن هست؟ در ضمن، يك انشعاب بزرگ هم تا به حال در اين ديانت ايجاد شده، كه به تشكيل كليساي رفرم يافته ي ديو اسپاگتي پرنده انجاميده است. [35]
مقصود از ذكر همه ي اين مثال هاي نو-نوار اين است كه همگي ردناپذير هستند، و با اين حال هيچ كس فكر نمي كند كه كه فرضيه هاي وجود و عدم وجودشان علي السويه صحت دارند. حرف راسل اين است كه زحمت اثبات بر دوش مؤمنان است نه غيرمؤمنان. و حرف من اين نكته ي مربوط به آن است كه بخت وجود قوري (ديو اسپاگتي \ اسمرالدا و كيث\ تكشاخ و الخ) با بخت عدم وجوشان برابر نيست.
هر آدم عاقلي مي پذيرد كه ردناپذير بودن قوري هاي پرنده، به كارهيچ استدلال جالبي نمي آيد. هيچ كدام از ما التزامي در خود احساس نمي كنيم كه هيچ يك از ميليون ها چيز عجيب و غريبي را كه يك ذهن خلاق يا شوخ طبع مي تواند خلق كند رد كنيم. وقتي از من مي پرسند كه آيا بيخدا هستم، يك راهكار جالب اين است كه به سوأل كننده خاطرنشان مي كنم كه او هم در قبال زئوس، آپولو، آمون، رع، ميترا، بعل، ثور، واتو، گوساله ي طلايي و ديو اسپاگتي پرنده بيخداست. من فقط يك خدا پيش تر مي روم.
ما خود را ملزم مي بينيم كه شكاكيت عميق خود را كه به بي باوري تمام عيار پهلو مي زند بيان كنيم – جز در مورد تكشاخ ها، كرم هاي دندان و خدايگان يوناني، رومي، مصري و وايكينگ، كه (امروزه) نيازي نيست به خودمان زحمت بدهيم. در مورد خداي ابراهيمي اما، لازم است به خود زحمت دهيم، چون بخش عظيمي از مردمي كه اين سياره را با آنان شريك هستيم عميقاً به وجودش باور دارند. حكايت قوري راسل نشان مي دهد كه شيوع اعتقاد به خدا، در قياس با شيوع اعتقاد به قوري پرنده، منطقاً زحمت اثبات را بر دوش طرف ديگر نمي اندازد، گرچه ظاهراً از لحاظ سياست عملي چنين مي كند. اينكه شما نمي توانيد عدم وجود خدا را ثابت كنيد مطلبي پيش پا افتاده و پذيرفته شده است، البته به اين معنا كه ما هرگز نمي توانيم به قطع و يقين عدم وجود هر چيزي را ثابت كنيم. نكته ي مهم اين نيست كه آيا خدا ردناپذير است (كه چنين نيست) بلكه اين است كه آيا وجوش محتمل است يا نه. اين موضوع ديگري است. در مورد برخي چيزهاي ردناپذير مي توان گفت كه احتمال وجودشان خيلي كمتر از احتمال وجود چيزهاي ردناپذير ديگر است. هيچ دليلي ندارد كه خدا را از ملاحظات درون طيف احتمالات مصون بداريم. و مسلماً هيچ دليلي هم ندارد كه فرض كنيم كه چون خدا را نه مي توان رد كرد و نه اثبات، پس احتمال وجودش 50 درصد است. چنان كه خواهيم ديد، خلاف اين مطلب صادق است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
نوما
درست همان طور كه هاكسلي معلق وارو مي زد تا اگنوستيسيم را كاملاً بي طرف معرفي كند، و آن را درست در ميانه طيف هفت رده اي من از باور ديني بنشاند، خداباوران هم از سوي ديگر طيف، همان معلق وارو زدن را با دلايل مشابه پيشه كرده اند. آليستر مك گراثِ الاهيدان اين تلاش را كانون كتاب خود خداي داوكينز: ژن ها، مِم ها و منشاء حيات قرار داده است. او پس از ارائه ي خلاصه اي از آثار علمي من، كه به نحو تحسين برانگيزي منصفانه است، ظاهراً تنها يك ايراد را براي ردّ ديدگاه من يافته: مشكل انكارناپذير اما به طرز فضاحت بار ضعيف در ديدگاه شما اين است كه نمي توانيد وجود خدا را رد كنيد. من هنگام خواندن كتاب مك گراث، صفحه پشت صفحه در حاشيه مي نوشتم "قوري". مك گراث هم ذكر خيري از توماس هاكسلي مي كند و مي گويد " هاكسلي كه هم از خداباوران و هم از بيخدايان به خاطر اظهارات جزميِ فاقد شواهد تجربي شان به تنگ آمده بود، اعلام كرد كه پرسش خدا را نمي توان بر پايه ي روش علمي پاسخ داد."
در ادامه، مك گراث به همين سياق از استيون جي گولد نقل قول مي كند: " و براي چند ميليون اُمين بار از جانب همه ي همكاران ام (چه در شب نشيني هاي دانشكده و چه در مقالات عالمانه) مي گويم: علم اصلاً نمي تواند ( با روش هاي معتبر خود) در باب احتمال سروري خدا بر جهان فتوي دهد. ما نه مي توانيم وجود خدا را تأييد كنيم و نه انكار؛ ما به عنوان دانشمند اصلا نمي توانيم سخني درباره اش بگوييم." گذشته از لحن سرشار از اطمينان، و تقريباً مرعوب كننده ي سخن گولد، اين سخن حقيقتاً چه توجيهي دارد؟ چرا ما، به عنوان دانشمند، نبايد درباب خدا اظهار نظر كنيم؟ و چرا قوري راسل، يا ديو اسپاگتي پرنده هم به همين سان از گزند شكاكيت علمي مصونيت نيابند؟ چنان كه به زودي مدلل خواهم كرد، جهاني با يك سرور آفريننده بسيار متفاوت از جهاني بدون چنين سروري خواهد بود. پس چرا موضوع وجود خدا مناسب بررسي علمي نباشد؟
گولد در يكي از كتاب هاي كمتر تحسين شده اش با عنوان سنگ هاي اعصار اين ايده را تا حد كسالت باري بسط مي دهد. در اين كتاب او واژه ي نوما را براي اختصار عبارت " قلمرومندان ناهمپوشان" مطرح مي كند.
شبكه ي يا قلمرو علم، حوزه ي تجربي را مي پوشاند: اينكه جهان از چه ساخته شده (فكت) و چرا اين طور كار مي كند (نظريه). قلمرو دين، حوزه ي معاني غايي و ارزش هاي اخلاقي را در بر مي گيرد. اين دو قلمرو همپوشان نيستند، و تمام قلمروها را هم محاط نمي كنند (مثلاً، قلمرو هنر و معناي زيبايي را در نظر بگيريد). با نقل يك كليشه ي قديمي، مي توان گفت علم، دورانِ سنگ ها را مي كاود و دين سنگ دوران ها را؛ علم چيستي آسمان را مي جويد، و دين عروج به آسمان را.
اين مطلب داراي كمال صحت و درستي مي نمايد، البته پيش از لحظه اي تأمل در آن. اين پرسش هاي غايي چه هستند كه دين در محضرشان يك ميهمان محترم است، اما علم بايد دم اش را روي كولش بگذارد و محترمانه كنار برود؟
مارتين رييز، اخترشناس برجسته ي كمبريج كه پيش تر از او ياد كردم، كتابش با عنوان مأواي كيهاني ما را با طرح دو پرسش غائي قابل ذكر و دادن دو پاسخ نوما-پسند آغاز مي كند. "نخستين راز برجسته اين است كه چرا اصلاً چيزي وجود دارد. چه چيزي روح حيات را بر معادلات دميده، و آنها را در جهان واقعي تحقق بخشيده است؟ چنين پرسش هايي فراسوي علم هستند؛ قلمرو فيلسوفان و الاهيون اند." اما من ترجيح مي دهم بگويم كه اگر اين پرسش ها حقيقتاً فراسوي قلمرو علم اند، پس به قطع و يقين فراسوي قلمروي الاهيون نيز هستند ( برايم جالب است بدانم كه فيلسوفان درباره ي اينكه مارتين رييز آنها را با الاهيون هم كاسه كرده چه فكر مي كنند). مايلم از اين هم پيش تر روم و بپرسم كه اصلاً چرا مي توان گفت كه الاهيون قلمرو اي دارند. من همواره سخن رئيس سابق دانشكده مان در آكسفورد را به خاطر مي آورم. يك الاهيدان جوان تقاضاي يك بورس تحقيقاتي كرده بود. تز دكتراي او درباب الاهيات مسيحي، رئيس دانشكده ي ما را واداشت تا بگويد "من عميقاً شك دارم كه اين اصلاً يك رشته باشد."
الاهيدانان چه مهارتي دارند كه دانشمندان ندارند و به كار پرسش هاي عميق كيهاني مي آيد؟ در كتاب ديگري سخنان يك اخترشناس آكسفوردي را نقل كرده ام كه وقتي يكي از اين پرسش هاي عميق را از او پرسيدم، گفت: "آه، اينجا ما به وراي قلمروي علم مي رويم. و بايد شما را به دوست خوبان جناب كشيش رجوع دهم." من آن موقع به قدر كافي حاضر جواب نبودم كه پاسخي را بدهم كه بعدا نوشتم: "اما چرا به كشيش رجوع كنم؟ و نه به باغبان يا سرآشپز؟" چرا دانشمندان در برابر جاه طلبي هاي متألهان، درباره ي پرسش هايي كه الاهيون هم مسلماً بيش از خود دانشمندان شايستگي جواب دادن شان را ندارند، چنين جبونانه سر تكريم فرود مي آورند؟
مطابق كليشه اي ملالت بار (كه برخلاف بسياري از كليشه ها، حتي درست هم نيست) علم معطوف به پرسش از چگونگي است، درحالي كه تنها الاهيات مي تواند پرسش از چرايي را پاسخ دهد. اما اصلاً پرسش از چرايي چگونه پرسشي است؟ هر پرسشي كه با واژه ي "چرا" شود، پرسش درستي نيست، مثلا: چرا تكشاخ ها توخالي هستند؟ برخي از اين پرسش ها حتي ارزش جواب دادن هم ندارند، مثلا: انتزع چه رنگي است؟ اميد چه بويي دارد؟ هر جمله ي سئوالي كه ساخت دستوري درستي داشته باشد، لزوماً پرسش معنادار يا شايان توجهي نيست. و اصلاً معلوم نيست كه اگر علم نتواند به يك پرسش معنادار پاسخ دهد، پس دين مي تواند.
شايد پرسش هاي حقيقتاً عميق و پرمعنايي باشند كه تا ابد فراسوي مرزهاي علم قرارگيرند. شايد نظريه ي كوانتوم به آستانه ي اين فهم ناپذيرها رسيده باشد. اما اگر علم نتواند برخي پرسش هاي غائي را پاسخ گويد، چرا بايد فكر كنيم كه دين مي تواند؟ به گمانم هيچ يك از آن اخترشناسان آكسفوردي و كمبريجي واقعاً معتقد نباشد كه الاهيون تخصصي خاص دارند كه به مدد آن مي توانند پرسش هايي را كه براي علم زياده از حد ژرف اند پاسخ گويند. به گمانم هر دوي اين اخترشناسان فقط براي عرض ادب معلق وارو زده اند: متألهان هيچ سخن درخوري درباره ي هيچ چيز ديگر ندارند؛ پس بگذاريد ارزني جلويشان بريزيم تا مشغول پرسش هايي شوند كه هيچ كس نمي تواند پاسخ دهد و چه بسا هرگز هم پاسخي نداشته باشند. برخلاف اين دوستان اخترشناس، من موافق نيستم كه بايد ارزني جلو متألهان ريخت. من اصلاً هيچ دليل خوبي نمي يابم كه الاهيات (برخلاف تاريخ انجيل، ادبيات و غيره) اصلاً يك رشته ي مطالعاتي باشد.
با اين حال، همگي ما مي توانيم موافق باشيم كه دخيل كردن علم در بحث از ارزش هاي اخلاقي، دست كم، مسئله برانگيز است. با اين حال، آيا گولد واقعاً مي خواهد حق تمييز خوب و بد را به دين واگذارد؟ اين كه هيچ چيز ديگري نمي تواند به خرد آدمي ياري رساند، دليل نمي شود تا زمام كل امور را به دين بسپاريم. و بالآخره بايد از خود بپرسيم اين نقش بايد به كدام دين محول شود؟ ديني كه ما اتفاقاً در مكتب آن بار آمده ايم؟ بعد بپرسيم بايد به كدام فصل، از كدام كتاب انجيل رجوع كنيم؟ (چون بسياري از مطالب اناجيل كاملاً ناهمخوان يا با هر معياربخردانه اي شنيع اند. چه بسيار علمايي كه انجيل را خوانده اند و به اين نتيجه رسيده اند كه انجيل براي كيفر زناكاري، جمع آوري هيزم در سَبَت، و اهانت به والدين، مجازات اعدام را توصيه مي كند. اگر سِفر تثنيه و لويتيكوس [كتاب هاي سوم و پنجم از عهد عتيق] را رد كنيم، (همان طور كه همه ي مدرن هاي روشنفكر چنين مي كنند)، با چه معيارهايي مي توانيم تصميم بگيريم كه بايد كدام يك از ارزش هاي اخلاقي دين را بپذيريم؟ آيا بايد ميان اديان جهان دوره بگرديم و آني را كه آموزه هاي اخلاقي اش بيشتر به مذاق مان خوش مي آيد برگزينيم؟ اگر چنين باشد، هنوز بايد بپرسيم با چه معياري بايد دست به گزينش بزنيم؟ و اگر براي گزينش از ميان اخلاقيات اديان، معيارهاي مستقلي داريم چرا ميانبر نزنيم و بدون رجوع به اديان، مستقيماً سراغ گزينش اخلاقي نرويم؟ در فصل 7 به اين پرسش ها بازخواهم گشت.
من اصلاً باور نمي كنم كه گولد چندان معتقد به نوشته هايش در كتاب سنگ هاي اعصار باشد. چنان كه گفتم، همگي ما متهم ايم كه معلق وارو مي زنيم تا در برابر حريفي بي شأن اما نيرومند، مؤدب باشيم، و به نظرم مقصود كتاب گولد هم جز اين نيست. مي توان درك كرد كه او واقعاً به مضمون اظهارات اش در مورد اينكه علم در مقابل پرسش از وجود خدا هيچ حرفي براي گفتن ندارد، اعتقاد داشته است: "ما نه مي توانيم وجود خدا را تأييد كنيم و نه انكار؛ ما به عنوان دانشمند اصلا نمي توانيم سخني درباره اش بگوييم." اين به لاادري گري دائمي و بازگشت ناپذير راه مي برد؛ يك PAP تمام عيار. سخن گولد بدان معناست كه علم حتي نمي تواند پاسخي احتمالاتي به پرسش از وجود خدا بدهد. اين مغالطه ي بسيار رايج – كه بسياري مانند وِرد تكرارش مي كنند، اما شك دارم كه خيلي هايشان درست به آن انديشيده باشند – حاكي از نگرشي ست كه من آن را "فقر لاادري گري" مي خوانم. در ضمن، خود گولد هم يك لاادري بيطرف نبود، بلكه در عمل قوياً مايل به بيخدايي بود. اگر او هيچ حرفي درباره ي وجود خدا ندارد، چگونه چنان داوري هايي مي كند؟
مطابق فرضيه ي وجود خدا، عامل فراطبيعي اي وجود دارد كه آفريننده و حافظ جهان است و حتي با انجام معجزه در كار جهان مداخله مي كند. اين معجزات، مستلزم تخطي موقتي از قوانين تغييرناپذيري هستند كه خود خدا وضع كرده است – دست كم بسياري از روايت هاي اين فرضيه چنين مدعايي دارند. ريچارد سوينبرن، يكي از برجسته ترين متألهان بريتانيا، در كتاب خود آيا خدايي هست؟ كاملاً در اين مورد صراحت دارد:
ادعاي خداباور اين است كه خدا قدرت خلق، حفظ و نابودي هرچيزي، چه خرد و چه كلان، را دارد. او مي تواند اشيا را به هر قسمي به حركت وادارد... مي تواند سيارات را چنان بگرداند كه كپلر كشف كرد، يا باروت را چنان خلق كند كه با زدن جرقه اي منفجر شود؛ و نيز مي تواند سيارات را جور ديگري بگرداند، و عناصر شيميايي را ديگرگونه بيآفريند تا در شرايطي متفاوت از شرايط فعلي منفجر شوند. خداوند محدود به قوانين طبيعت نيست؛ او واضع اين قوانين است و هرگاه اراده كند مي تواند آنها را تغيير دهد يا معوق بگذارد.
به همين سادگي، نه؟! اين نگرش هرچه كه باشد فرسنگ ها با نوما فاصله دارد. و دانشمندان معتقد به مكتب "قلمرومندان ناهمپوشان"، هر باور ديگري كه داشته باشند، بايد بپذيرند كه جهاني آفريده ي يك خالق هوشمند فراطبيعي، بسيار متفاوت از جهاني فاقد چنين خالقي است. حتي اگر آزمودن اين تفاوت بنيادي در عمل آسان نباشد. اين نكته، زيرآب اين حكم اغواگرِ آسوده ساز را مي زند كه علم بايد در قبال مدعاي وجودي اصلي دين، سكوت كامل پيشه كند. حضور يا غياب يك اَبَر-هوشِ آفريننده، بي شك يك پرسش علمي است، حتي اگر در عمل قابل پاسخگويي نباشد – يا تاكنون امكان پاسخگويي اش فراهم نشده باشد. همين مطلب درباره ي صحت و سقم داستان هاي معجزه هم صدق مي كند. داستان هايي كه دين براي تأثيرنهادن بر مؤمنان بدان ها متوسل مي شود.
آيا پدرِ عيسي انسان بود، يا مادرش در زمان تولد او باكره بود؟ چه شواهد موجود براي پاسخ گويي اين پرسش كافي باشند و چه نباشند، اين پرسشي كاملاً علمي است كه در اصل پاسخ واحدي دارد: بلي يا خير. آيا عيسي، اليعاذر مرده را زنده كرد؟ آيا خود عيسي پس از سه روز مصلوب بودن زنده شد؟ هر كدام از اين پرسش ها پاسخي دارند، پاسخ هايي كه علمي هستند، چه در عمل بتوانيم آن ها را بيابيم و چه نتوانيم. به فرض بعيد، اگر شواهد مرتبط با اين پرسش ها فراهم شوند، بايد از روش علمي محض براي پاسخ دهي شان بهره جوييم. براي دراماتيك كردن موضوع، فرض كنيد باستان شناسان دي ان آ ي عيسي را بيابند و پس از بررسي آن نتيجه بگيرند كه عيسي حقيقتاً پدري نداشته است. آيا مي توانيد تصور كنيد كه در اين صورت مدافعان دين شانه هايشان را بالا بياندازند و حرف پرتي از اين قبيل بزنند كه: " خوب كه چي؟ شواهد علمي هيچ ربطي به پرسش هاي الاهياتي ندارند. اين قلمروها جداگانه اند! ما فقط به پرسش هاي غائي و ارزش هاي اخلاقي مي پردازيم. نه دي ان آ و نه هيچ شاهد ديگري نمي تواند تفاوتي در قضيه ايجاد كند، چه نفياً و چه اثباتاً."
كل اين داستان، مطايبه اي بيش نيست. مي توانيد بر سر همه ي دارايي تان شرط ببنديد كه اگر چنين شواهد علمي اي پيدا شود، غريو شادي الاهيون گوش فلك را كر خواهد كرد. محبوبيت نوما فقط به اين خاطر است كه هيچ شاهدي به نفع فرضيه ي وجود خدا در دست نيست. هرگاه كوچك ترين شاهدي دال بر صحت باورهاي ديني يافت شود، متكلمين لحظه اي در دور انداختن نوما درنگ نخواهند كرد. ازمتألهان نخبه كه بگذريم، شك دارم كه اين به اصطلاح معجزات، قوي ترين دلايل مؤمنان براي ايمان شان باشند (و حتي خود آن نخبگان هم داستان معجزات را به صرف تحكيم بيضه ي دين به خورد مؤمنان ساده دل مي دهند)؛ و معجزات، بنا به تعريف، تخطي از قوانين علم هستند.
به نظر مي رسد كه كليساي كاتوليك از يك سو حامي نوما مي نمايد و از سوي ديگر انجام معجزه را شرط لازم براي احراز مقام قديسي محسوب مي كند. پادشاه فقيد بلژيك به خاطر موضع گيري اش عليه سقط جنين نامزد مقام قديسي شد. اكنون تحقيقاتي جدي در جريان است تا ببينند آيا مي توان به دعاهايي كه پس از مرگ آن اعليحضرت در حق اش شده شفاي معجزه آسايي منسوب كرد يا خير. شوخي نمي كنم. اين قضيه صحت دارد، و اين رويه اي عام در داستان قديسان است. به نظرم كل اين قضيه براي محافل نخبه تر كليسايي مايه ي شرمندگي باشد. اين كه چرا محافلي كه شايسته ي نام نخبه باشند دست از كليسا بر نمي دارند هم، خود رازي است به همان عمق رازهاي ديگرِ محبوب متألهان.
درمورد معجزات، گولد ناگزير بايد اين پاسخ را بپذيرد كه نتيجه ي مكتب نوما يك حراج دوسويه است. همين كه دين گام در چمنزار علم بگذارد و با معجزه گري شروع به دخالت در امور عالم واقع كند، ديگر در مفهوم گولد از دين نمي گنجد، و نقش مرضي الطرفين آن زايل مي شود. اما توجه داشته باشيد كه دين عاري از معجزه ي مورد نظر گولد، مقبول بيشتر مؤمنان كليسارو يا قائم الصلاة نيست. در حقيقت چنين ديني سخت به كام مؤمنان معتقد تلخ مي آيد. آليس، پيش از آنكه به سرزمين عجايب فرو رود، در مورد كتابي كه خواهرش مي خواند گفت: خدايي كه نه معجزه مي كند نه دعاها را اجابت مي كند چه فايده اي دارد؟ تعريف مطايبه آميز آمبروز بيِرس از فعل "عبادت كردن" را به خاطر آوريد: "خواست به تعليق درآمدن قوانين عالم به خاطر عرضحال گويي كه به بي ارزشي خود معترف است." بعضي قهرمانان ورزشي معتقداند كه خدا كمك شان مي كند تا پيروز شوند – البته در مقابل حريفاني كه به نظر نمي رسد استحقاق كمتري براي امدادهاي غيبي داشته باشند. بعضي رانندگان معتقداند كه خدا برايشان جاي پارك نگه مي دارد – كه ناگزير بايد اين كار را به بهاي محروم كردن بقيه انجام دهد. اين نوع خداباوري به نحو خجالت آوري شايع است، و بعيد است معتقدان آن بتوانند نظر مساعدي به مكتب (ظاهراً) معقول نومايي داشته باشند.
با اين تفاصيل، بگذاريد از گولد پيروي كنيم و به يك دين حداقليِ نامداخله گر بسنده كنيم. يعني، نه معجزه اي در كار باشد، نه مراوده اي شخصي ميان ما و خدا، نه به سخره گرفتن قوانين فيزيك، نه دست درازي دين به چمنزار علم. دست بالا، دروندادي الاهي در شرايط اوليه ي جهان دخيل باشد، چنان كه درگذر زمان، ستارگان، عناصر، شيمي و سيارات شكل مي گيرند ، و حيات تكامل مي يابد. آيا به يقين مي توان گفت كه اين جدايشي مكفي است؟ آيا مكتب نوما مي تواند از چالش اين دين فروتنانه تر و بي فروغ تر سرافراز درآيد؟
خوب شايد شما اين طور فكر كنيد. اما پيش نهاده ي من اين است كه حتي يك خداي نوماييِ نامداخله گر هم، گرچه كمتر از خداي ابراهيمي خشن و دست و پاچلفتي است، اما اگر با ديده ي انصاف و تدقيق بدان بنگريد، همچنان يك فرضيه ي علمي است. به مطلب بازگردم: جهاني كه در آن فقط ما باشيم و باقي هوش هاي آهسته تكامل يابنده ي ديگر، بسيار متفاوت از جهاني است كه وجودش معلول طراحي هوشمندانه باشد. قبول دارم كه در عمل ممكن است تمييز اين دو نوع جهان آسان نباشد. با اين حال، فرضيه ي طراحي غائي ويژگي هاي كاملاً خاصي دارد، و تنها آلترناتيو آن يعني تكامل تدريجي، به معناي وسيع تكامل، هم به هكذا. اين دو فرضيه، قريب به آشتي ناپذيري اند. هيچ فرضيه اي غير از تكامل نمي تواند تبييني براي وجود باشنده هايي ارائه دهد كه ايجادشان بدون تكامل، ناممكن مي نمايد. و چنان كه در فصل 4 نشان خواهم داد، نتيجه ي اين استدلال براي فرضيه ي وجود خدا مهلك است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
آزمايش بزرگ دعا
يك مطالعه ي موردي، هر چند رقت انگيز، درباره ي معجزه، آزمايش بزرگ دعاست: آيا دعا به بهبود بيماران كمك مي كند؟ عموماً براي شفاي بيماران دعا را، چه به طور فردي و چه در مكان هاي عبادي توصيه مي كنند. فرانسيس گالتون، خويشاوند داروين، نخستين كسي بود كه به طريق علمي تأثير دعا را مورد بررسي قرار داد. او ملاحظه كرد كه هر يكشنبه تمام نمازگزاران در كليساهاي سراسر بريتانيا براي سلامتي خانواده ي سلطنتي دعا مي كنند. پس آيا نبايد انتظار داشت كه وضع سلامتي اعضاي اين خانواده بهتر از ساير مردم باشد كه تنها مشمول دعاي اقارب و خويشان خود هستند؟ گالتون شواهد مربوطه را بررسي كرد و هيچ تفاوت آماري اي [ميان وضع سلامتي خاندان سلطنتي و مردم عادي] ملاحظه نكرد. شايد مقصود او طعنه آميز بوده باشد، همان طور كه زماني ديگر به طور آزمايشي براي رشد بهتر گياهان چند كرت از يك مزرعه دعا كرد تا ببينند آيا گياهان آن كرت ها بهتر رشد مي كنند يا نه (كه چنين نشد).
سپس تر، راسل استانارد فيزيكدان (كه خواهيم ديد يكي از سه دانشمند ديندار معروف بريتانيا است)، البته با حمايت مالي بنياد تمپلتون، پژوهشي را شروع كرد تا اين گزاره را كه دعا براي شفاي بيماران به بهبود حال آنان كمك مي كند به طور تجربي بيازمايد. [36]
براي صحت چنين آزمايش هايي، آزمايش بايد بدون جهت دهي باشد. اين معيار به دقت رعايت شد. بيماران به طور كاملاً كتره اي انتخاب شدند. يك گروه تحت آزمايش (كه دعا دريافت مي كردند) و يك گروه كنترل (كه دعا دريافت نمي كردند) تعيين شد. نه هيچ يك از بيماران، نه دكترها، نه دعا-شوندگان، و نه آزمايشگران مجاز نبود بداند كه كدام بيمار دعا مي شود و كدام دعا نمي شود. كساني كه دعاهاي آزمايش را انجام مي داند بايد نام افراد دعا-شونده را مي دانستند، در غير اين صورت چطور مي توانستند بدانند كه دارند براي كي دعا مي كنند؟ اما احتياطاً فقط نام كوچك و حرف اول نام خانوادگي بيماران دعا-شونده به دعاكنندگان داده شد. ظاهراً همين قدر كفايت مي كرد تا خدا بتواند تخت هاي مورد نظر را در بيمارستان بازشناسي كند.
صرف ايده ي انجام چنين آزمايشي، مستعد مقدار معتنابهي خنده است، و نتيجه ي آزمايش هم اين نويد را به نحو احسن برآورده كرد. تا آنجا كه من مي دانم ،باب نيوهارت طرحي در اين مورد نكشيده، اما من طنين سخن اش را به وضوح مي شنوم:
خدايا چي فرموديد؟ چون عضو گروه كنترل هستم نمي تواني مرا شفا دهي؟ ... آها فهميدم، دعاهاي عمه ام كافي نبوده. اما خدايا، آقاي جان اِوانز در اتاق بغلي ... چي فرموديد؟ ... آقاي اِوانز روزي هزار بار دعا شده؟ اما خدايا، آقاي اِوانز كه هزار نفر رو نمي شناسه... اونها فقط اوانز رو به اسم جان اِي مي شناسند. اما خدايا، از كجا فهميدي منظورشون جان اِلس وورثي نبوده؟ ... آها، درسته، شما از علم بي انتهاي خودتون استفاده كرديد تا بفهميد كه منظور حضرات دعاكن از جان اِي چي بوده. اما خدا جون...
تيم پژوهشگران اما، پهلوانانه همه ي اين نيش و كنايه ها را به جان خريدند و با صرف 2.4 ميليون دلار پول بنياد تمپلتون به اين پژوهش همت گماشتند. سرپرستي اين گروه با دكتر هربرت بنسون، يك متخصص قلب در مؤسسه ي پزشكي ذهن و بدن در نزديكي بوستون بود. پيش تر در نشريه ي تمپلتون از دكتر بنسون نقل شده بود كه او معتقد است " شواهد روزافزوني حاكي از كارآمدي ادعيه در درمان هاي پزشكي اند ." پس، با اطمينان مي شد گفت كه كار پژوهش به كارداني سپرده شده، كه با تلنگر شكاكانه دچار تزلزل نمي شود. دكتر بنسون و گروه او حال 1802 بيمار در شش بيمارستان را پيجويي كردند. اين بيماران را كه همگي تحت عمل جراحي باي پَس عروقي قرار گرفته بودند به سه گروه تقسيم كردند. بيماران گروه 1 دعا مي شدند، بي آنكه خودشان بدانند. گروه 2 (گروه كنترل) هيچ دعايي دريافت نمي كردند، بي آنكه خودشان بدانند. گروه 3 هم دعا مي شدند و هم مي دانستند كه دعا مي شوند. مقايسه ي ميان گروه هاي 1 و 2 براي آزمون كارآمدي دعا بود. گروه 3 براي آزمون احتمال وجود اثرات روان-تني ناشي از آگاهي از دعاشدن بود.
دعاها در مراسم نماز سه كليسا انجام مي گرفت، يكي در مينه سوتا، يكي در ماساچوست و ديگري در ميسوري، كه همگي دور از هم و دور از سه بيمارستان بودند. چنان كه گفتيم به افراد دعاگو فقط نام و حرف اول نام خانوادگي هر بيمار دعاشونده داده شده بود. اين رويه ي تجربي مناسبي بود تا آزمايش حتي الأمكان استاندارد باشد. همچنين از تمام دعاگويان خواسته شده بود كه در دعاهايشان جمله ي "براي جراحي موفقيت آميز توأم با بهبود سريع و بازيافت سلامتي بدون دشواري" را بگنجانند.
نتايج آزمايش كه در شماره ي آوريل 2006 ژورنال قلب آمريكا چاپ شد، بي ابهام بود. هيچ تفاوتي ميان بيماراني كه دعا شده بودند و آنها كه دعا نشده بودند مشاهده نشد. عجب غافلگيري اي. اما ميان كساني كه مي دانستند كه دعا مي شوند و آنها كه نمي دانستند، تفاوتي بود؛ البته اين تفاوت در جهت خلاف انتظار بود. مشكلات كساني كه مي دانستند كه دعا مي شوند به طرز قابل توجهي بيش از مشكلات كساني بود كه نمي دانستند. آيا خدا قدري قهر به خرج داده تا ناخرسندي خود را از اين تهور سبكسرانه ي بشر نشان دهد؟ محتمل تر آن است كه بيماراني كه مي دانستند برايشان دعا مي كنند، به همين سبب دچار اضطراب بيشتري شده باشند: به قول يكي از آزمايشگران، ممكن است اين دسته بيماران دچارعارضه ي "اضطراب عملكرد" شده باشند. دكتر چارلز بِثيا، يكي از محققان گفت " ممكن است اين [آگاهي به دعا شدن] موجب عدم اطمينان آنها شده باشد، و با خود گفته باشند كه پس حاال من اين قدر خراب است كه مجبورشده اند برايم يك گروه دعاگو دست و پا كنند؟" آيا از جامعه ي مرافعه گر امروزي بعيد است كه بيماران دچار مشكلات قلبي با دانستن اينكه مورد دعاي آزمايشي قرار گرفته اند، يك دادخواست جمعي عليه بنياد تمپلتون ارائه دهند؟
جاي شگفتي نيست كه الاهيون هم به اين آزمايش اعتراض كردند. چه بسا آنان نگران بودند كه چنين آزموني به مضحكه شدن دين بيانجامد. پس از انتشارنتيجه ي اين آزمون، ريچارد سوينبرن، الاهيدان آكسفوردي، در اعتراض به شكست آزمون نوشت كه خدا فقط دعاهايي را مستجاب مي كند كه دلايل خوبي برايشان ارائه شده باشد [37]. اما دعا كردن الله بختكي به حال فلاني و نه بهماني، و صرفاً براي رعايت اصل عدم جهت دهي آزمايش، دليل خوبي نيست. خدا كلك كار را در مي يابد. در واقع اين همان نكته ايست كه باب نيوهارت هم به آن اشاره كرده است، و سوينبرن هم حق دارد كه آن را گوشزد كند. اما نيمه ي ديگر مقاله ي سوينبرن ديگر طنزآلود نيست. در اين بخش او براي چندمين بار به دنبال راهي براي توجيه رنج موجود در جهان مي گردد. رنجي كه ظاهراً كار خداست:
رنج من، برايم مجال بروز شجاعت و صبر را فراهم مي آورد و براي شما مجال ابراز همدلي و كمك به تسهيل و تحمل رنج. و براي جامعه مجال انتخاب اينكه آيا بايد پول هنگفتي صرف يافتن راه علاج اين يا آن مرض كند يا خير... اگرچه يك خداي خوب از رنج ما متأثر مي شود، اما مقصود اصلي او مسلماً اين است كه هر يك از ما صبر، همدلي و بخشايندگي بروز دهيم، و به اين ترتيب وجهي قدسي بيابيم. برخي بايد، به صرف خود بيمار شدن، به سختي بيمارشوند، و برخي بايد به شدت بيمار شوند تا براي ديگران مجال انتخاب هاي مهم فراهم آورند. تنها در اين صورت است كه برخي تشويق مي شوند كه در مورد شخصيت خود دست به گزينش هاي خطير بزنند. نزد ديگران، بيماري چندان ارزشمند نيست.
اين استدلال عجيب و غريب، كه نمونه اي نكبت بار ذهن الاهياتي است، مرا به ياد زماني مي اندازد كه همراه سوينبرن و يك همكار ديگر آكسفوردي مان پروفسور پيتر اتكينز در يك گفتگوي تلويزيوني شركت كردم. در بخشي از اين گفتگو سوينبرن كوشيد هولوكاست را چنين توجيه كند كه به يهوديان فرصتي عالي براي ابراز شجاعت و برازندگي بخشيد. پيتر اتكينز چنين پاسخ اش را داد كه " پس خدا مفلوك تان كناد".
در ادامه ي مقاله ي سوينبرن، يك استدلال نوعاً الاهياتي ديگر رخ مي نمايد. او به درستي ذكر مي كند كه اگر خدا مي خواست وجود خود را نشان دهد، بهتر بود اين كار را به طريقي جز تغيير جزئي در آمار بهبود يافتگان گروه آزمايشي نسبت به گروه كنترلي بيماران قلبي انجام دهد. اگر خدايي وجود مي داشت و مي خواست وجودش را به ما را بقبولاند، مي توانست " جهان را از معجزات شگرف آكنده سازد". اما بعد سوينبرن گوهر خود را فرو مي گذارد: "در هر حال شواهد دال بر وجود خدا به قدر كافي موجود است و ممكن است [شواهد] زياده از حد هم برايمان خوب نباشد." زيادي اش هم خوب نيست! دوباره بخوانيم: [شواهد] زياده از حد هم برايمان خوب نباشد. ريچارد سوينبرن اخيراً با دريافت يكي از معتبرترين نشان هاي استادي الاهيات در بريتانيا بازنشسته شد، و اكنون عضو آكادمي بريتانيا است. اگر دنبال الاهيدان مي گرديد، برجسته تر از او نمي يابيد. اما چه بسا شما دنبال الاهيدان نباشيد.
سوينبرن تنها الاهيداني نبود كه آزمايش را پس از شكست آن را انكار كرد. به عاليجناب ريموند جِي. لارنس هم سخاوتمندانه جايي در ضميمه ي نيويورك تايمز داده شد تا توضيح دهد كه چرا رهبران ديني بامسئوليت "نفس راحتي خواهند كشيد اگر هيچ شاهدي بر مؤثر بودن ادعيه يافت نشود".[38] آيا اگر نتيجه ي آزمايش بنسون نشانگر قدرت ادعيه بود، اين عاليجناب نغمه ي ديگري ساز نمي كرد؟ شايد نه، اما مي توان اطمينان داشت كه خيل عظيمي از علما و متألهان چنين مي كردند. نوشته ي عاليجناب لارنس به خاطر اين كشف و شهود اش بسيار به ياد ماندني است: "اخيراً همكاري با من در باره ي زن مؤمنه ي عالمه اي صحبت كرد. اين خانم پزشك معالج شوهرش را به خاطر درمان نامناسب او به محكمه كشيده بود. اتهام دكتر اين بود كه در خلال روزهاي احتضار شوهر اين خانم، برايش دعا نكرده است."
ديگر الاهيون هم به شكاكيت نوما-گرايانه پيوستند واعلام كردند كه اين شيوه ي پژوهش ثمربخشي ادعيه، اتلاف پول است چرا كه تأثيرات فراطبيعي بنا به تعريف فراسوي قملرو علم قرار دارند. اما همان طور كه بنياد تمپلتون هنگام تأمين بودجه ي اين تحقيق به درستي دريافته بود، قدرت منسوب به ادعيه ي شفابخش، دست كم به طور اصولي قابل تحقيق علمي است. انجام آزمايشي بيطرفانه ي آن ممكن است، كه انجام گرفت. اين آزمايش مي توانست به نتيجه ي مثبتي بيانجامد. و اگر چنين مي شد، آيا مي توانيد تصور كنيد كه حتي يك الاهيدان آن نتيجه را بر پايه ي اينكه تحقيق علمي نمي تواند به امور ديني بپردازد منكر مي شد؟ البته كه نه.
لازم به ذكر نيست كه نتايج منفي حاصل از اين آزمايش، هيچ تكاني به ايمان مؤمنان نداد. باب بارث، رئيس معنوي كليسايي در ميسوري كه انجام بخشي از دعاها را برعهده داشت گفت: " آدم مؤمن قائل است كه اين تحقيقي جالب بود، اما ما خيلي وقت است كه دعا مي كنيم و ثمرش را هم ديده ايم، مي دانيم كه دعا مؤثر است، و تحقيق درباره ي ثمربخشي دعا تازه شروع شده است." بعله، درست است: ما بر پايه ي ايمان مان مي دانيم كه دعا ثمربخش است، پس اگر شواهد نشانگر اين ثمربخشي نباشند، باز دعا مي كنيم تا عاقبت به مرادمان برسيم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
مكتب تكامل گرايي نِويل چمبرلين
يك انگيزه ي ثانوي دانشمندان متمايل به مكتب نوما – بي ربطي علم با فرضيه ي وجود خدا – احتمالاً يك رويكرد سياسي خاص آمريكاييان است، كه در واكنش به تهديد خلقت گرايان پوپوليست مطرح شده است. علم در بخش هايي از ايالات متحده، در معرض هجمه ي اپوزيسيوني است كاملاً سازمان يافته، با تشكيلات سياسي قوي، و مهم تر از همه، ثروتمند، كه آموزش نظريه ي تكامل را به چالشي سخت مي گيرد. دانشمندان آن ديار حق دارند كه خود را در معرض تهديد بيابند چرا كه بيشتر بودجه ي تحقيقاتي در نهايت توسط دولت تأمين مي شود و نمايندگان برگزيده ي ملت بايد علاوه بر شهروندان آگاه ، پاسخگوي خلق جاهل متعصب هم باشند.
در پاسخ به چنين تهديدي، بارزترين واكنش لابي تكامل گرا در مركز ملي آموزش علم شكل گرفته است. اوگني اسكات، رئيس اين مركز، فعاليت خستگي ناپذيري در ترويج علم دارد و اخيراً كتابي با عنوان تكامل گرايي در برابر خلقت گرايي نگاشته است. يكي از سياست هاي اصلي مركز آموزش علوم، جذب و بسيج اعتقادات "معقول" ديني بوده است، يعني خيل كليسا روندگاني كه هيچ مشكلي با تكامل ندارند و مي توانند آن را بي ربط به ايمان خود (يا حتي به طريق غريبي مؤيد آن) بيابند. لابي تكامل گرا مي كوشد خيل روحانيون، متألهان و مؤمنان غيربنيادگرايي را جذب كند كه از بدنام شدن دين توسط خلقت گرايي شرمنده اند. يك طريق نيل به اين هدف، معلق وارو زدن براي پذيرش مكتب نوما است – يعني پذيرش اين كه علم كاملاً براي دين بي خطر است زيرا علم دخلي به مدعاهاي ديني ندارد.
ديگر چهره ي پرفروغ اين رويكرد كه مي توانيم آن را نحله ي تكامل گرايي نويل چمبرلين بخوانيم، مايكل روس فيلسوف است. روس جنگجوي مؤثري عليه خلقت گرايي بوده است [39] چه با قلم و چه در محكمه. او خود را بيخدا مي خواند، اما در مقاله اش در پلي بوي چنين ديدگاه را اختيار مي كند:
ما عاشقان علم بايد دريابيم كه دشمنِ دشمنِ ما دوست ماست. اغلب مي بينيم كه تكامل گرايان وقت خود را صرف تاختن به متحدان بالقوه شان مي كنند. اين نكته به ويژه درباره ي تكامل گرايان سكولار صادق است. بيخدايان وقت شان را بيشتر صرف تاراندن مسيحيان همدل مي كنند تا مخالفت با خلقت گرايان. هنگامي كه ژان پل دوم در نامه اي نوشت كه داروينيسم را مي پذيرد، پاسخ ريچارد داوكينز صرفاً اين بود كه پاپ، رياكاري است كه نمي تواند درباب علم صادق باشد، و شخص داوكينز اصولاً يك بنيادگراي صادق را ترجيح مي دهد.
از ديدگاه تاكتيكي محض، مي توانم جذابيت سطحي مقايسه ي روس را با موضوع جنگ عليه هيتلر مقايسه كنم: "وينستون چرچيل و فرانكلين روزولت استالين و كمونيسم را دوست نداشتند. اما به خاطر جنگ با هيتلر دريافتند كه مجبورند با اتحاد جماهير شوروي همكاري كنند. به همين قياس، كليه ي تكامل گرايان هم بايد با هم عليه خلقت گرايان مبارزه كنند." اما من در نهايت ترجيح مي دهم ايراد خود به اين ديدگاه را از قول همكار ژن شناس ام در دانشگاه شيكاگو، جري كوين نقل كنم كه مي گويد روس:
" از فهم سرشت حقيقي دعوا بازمانده است. اين دعوا تنها ميان تكامل گرايي در برابر خلقت گرايي نيست. نزد دانشمنداني مانند داوكينز يا ويلسون [ادوارد ويلسون زيست شناس نامي هاروارد]، جنگ واقعي ميان خردگرايي و خرافات است. علم تنها يكي از شكل هاي خردگرايي است. خلقت گرايي فقط يكي از نشانگان چيزي است كه ما آن را دشمني عظيم تر مي دانيم: دين. درحالي كه دين مي تواند بدون خلقت گرايي موجود باشد، خلقت گرايي نمي تواند بدون دين موجود باشد. [40]
من در يك نكته با خلقت گرايان اتفاق نظر دارم. آنان مانند من، و برخلاف "مكتب چمبرلين"، اصلاً مكتب نوما و قلمرومندان جداگانه ي آن را نمي پذيرند. خلقت گرايان نه تنها هيچ علاقه اي به مرزبندي چمنزار علم ندارند، بلكه هيچ چيز را دلپذيرتر از لگدمال كردن سراسر اين چمنزار با چكمه هاي آلوده ي خود نمي يابند. و در اين نبرد از هيچ حربه اي هم فروگذار نمي كنند. در همه ي قصبات پشت كوه آمريكايي وكلاي خلقت گرايان در تعقيب تكامل گراياني هستند كه آشكارا خود را بيخدا مي خوانند. مع الأسف، مي دانم كه نام من هم در اين ماجراها دخيل مي شود. اين تاكتيك كارآمدي است زيرا اعضاي هيئت منصفه كه به طور كتره اي انتخاب مي شوند محتملاً شامل كساني هم خواهد بود كه با اين اعتقاد بارآمده اند كه بيخدايان تجسم خود شيطان هستند، و با بچه بازها يا "تروريست ها" (معادل امروزي جادوگران قرون وسطي و كمونيست هاي دوره ي مك كارتي) قابل قياس اند. هر وكيل خلقت گرايي كه مرا به محكمه بكشاند، مي تواند به راحتي بپرسد: "آيا آشنايي تان با نظريه ي تكامل در گرايش شما به بيخدايي مؤثر بوده است؟" و من مجبورم كه اين مطلب را تصديق كنم، و يكباره نظر هيئت منصفه نسبت به من بر مي گردد. برعكس، پاسخ محكمه پسند يك سكولاريست به اين پرسش چنين خواهد بود كه: "عقايد ديني من، يا فقدان چنين عقايدي نزد من، موضوعي خصوصي است، كه نه ربطي به محكمه دارد و نه به علم من." اما به دلايلي كه در فصل 4 شرح خواهم داد من نمي توانم صادقانه چنين پاسخي بدهم.
مادلين بانتينگ، روزنامه نگار گاردين، مقاله اي نوشت با عنوان "چرا لابي خلقت هوشمندانه خدا را براي خلق ريچارد داوكينز شكر مي گويد" [41] به نظر مي رسد او با هيچ كس جز مايكل روس مشورت نكرده است تا جايي كه مقاله اش مي توانست به قلم خود روس هم باشد. دَن دِنِت در پاسخي كه به اين مقاله داد، نقل قول بجايي از عمو رموس آورد:
برايم جالب است كه دو بريتانيايي – مادلين بانتينگ و مايك روس – گرفتار حقه ي يكي از شهيرترين كلاهبرداران فولكلور آمريكا شده اند (چرا لابي خلقت هوشمندانه خدا را براي خلق ريچارد داوكينز شكر مي گويد، 27 مارس). وقتي كاك خرگوش گرفتار كاك روباه مي شود، به او التماس مي كند: "اوه، كاك روباه، هر كاري مي كني، جان خودت مرا داخل آن بوته هاي زشت رُز ننداز!" روباه دقيقاً همين كار را مي كند و كاك خرگوش جان به در مي برد. وقتي هم كه ويليام دِمبسكي، تبليغات چي آمريكايي، در نوشته هايش به ريچارد داوكينز متلك مي پراند كه نيكوكاري خود را نسبت به مكتب خلقت هوشمند ادامه دهد، بانتينگ و روس گولش را مي خورند! " كاك روباه، حرف رك و راست تو – كه مي گويي زيست شناسي تكاملي منكر وجود خداي آفريننده است – آموزش زيست شناسي در مدارس را به مخاطره مي اندازد، چون تعليم اين چيزها تخطي از جدايي كليسا و حكومت مي باشد!" درست است. اصلاً شما بايد فيزيولوژي را هم تلطيف كنيد، چون مي گويد كه يك باكره نمي تواند بزايد... . [42]
كل اين قضيه، از جمله قصه ي كاك خرگوش در بوته هاي رُز را مي توان در وبلاگ پي. زد. مِيِرزِ زيست شناس پي گرفت، كه به زبان شيريني هم نگاشته شده است.
حرف من اين نيست كه همكارانم در لابي استمالت حتماً ناصادق هستند. ممكن است آنها صادقانه به مكتب نوما معتقد باشند، گرچه من نمي توانم بفهمم كه آنها چگونه به كليت قضيه مي انديشند و تناقضات دروني اين ديدگاه را در ذهن خود حلاجي مي كنند. در اينجا نيازي به پيگيري اين مطلب نيست، اما خوب است كساني كه در پي فهم اظهارنظرهاي دانشمندان درباب دين هستند، از زمينه ي سياسي قضيه غافل نشوند: امروزه جنگ هاي سورآل فرهنگي آمريكا را پاره پاره كرده اند. در فصل هاي بعد هم به استمالت جويي از نوع نومايي خواهيم پرداخت. در اينجا من به بحث لاادري گري باز مي گردم و بحث امكان رفع تدريجي جهل ما و كاهش قابل اندازه گيري عدم اطمينان ما در قبال وجود يا عدم وجود خدا را پي مي گيرم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------
مردان كوچك سبز رنگ
فرض كنيد تمثيل قوري پرنده ي برتراند راسل را درباره ي وجود حيات فرازميني به كار گيريم – همان موضوعي كه ساگان را واداشت تا آن پاسخ به ياد ماندني را بدهد و بگويد كه با ته دلش نمي انديشد. ما وجود حيات فرازميني را هم ما نمي توانيم رد كنيم، و تنها موضع معقول، همانا لاادري گري است. اما اين فرضيه ديگر مهمل نمي نمايد. ما ديگر آن را بي درنگ بعيد نمي دانيم. بر پايه ي شواهد ناكامل مان مي توانيم استدلال هاي جالبي درباره ي اين فرضيه داشته باشيم، و مي توانيم شواهدي را ذكر كنيم كه موجب كاهش عدم اطمينان مان مي شوند. اگر دولت مان پول هنگفتي صرف ساختن تلسكوپ هايي مي كرد كه تنها هدف ساختن شان جستجوي قوري هاي پرنده در آسمان بود خشمگين مي شديم. اما مي توانيم بپذيريم كه براي پروژه ي سِتي (جستجوي حيات فرازميني) بودجه اي صرف ساخت راديوتلسكوپ هايي شود كه به اميد يافتن نشانه هايي از حيات هاي هوشمند بيگانه، آسمان را مي كاوند.
من كارل ساگان را ستودم چون او تفكر از ته دل درباره ي احتمال وجود حيات فرازميني را طرد كرد. اما مي توانيم ارزيابي عاقلانه اي از ملزومات تخمين اين احتمال داشته باشيم (چنان كه خود ساگان داشت). اين ارزيابي مي تواند صرفاً با فهرست كردن مجهولات مان آغاز شود، همان طور كه در معادله ي مشهور دِرِك، به قول پُل ديويز، احتمالات را گرد مي آوريم. مطابق اين معادله، براي تخمين تعداد تمدن هاي جداگانه تكامل يافته در جهان بايد سه مؤلفه را در هم ضرب كنيم. اين سه مؤلفه عبارتند از تعداد ستارگان، تعداد سيارات شبيه زمين در هر منظومه، احتمالات اين دو، و مؤلفه هاي ديگر كه لازم نيست در اينجا همه را ذكر كنم چون مقصودم فقط اين است كه كميت همگي اين مؤلفه ها مجهول اند، يا تخمين شان با حاشيه ي بزرگي از خطا همراه است. وقتي اين همه مؤلفه در هم ضرب شوند كه همه شان كاملاً يا تقريباً به طور كامل مجهول اند ، حاصل محاسبه – تعداد تخميني تمدن هاي بيگانه – چنان خطاي سترگي در بر دارد كه لاادري گري را معقول ترين گزينه مي نمايد، اگر آن را تنها موضع بخردانه نسازد.
امروزه برخي مؤلفه هاي معادله ي دِرِك شناخته شده تر از زماني هستند كه او نخستين بار در سال 1961 اين معادله را پيش نهاد. آن موقع، تنها منظومه هاي شناخته شده، منظومه ي شمسي ما، و نيز منظومه وارهاي قمري مشتري و زحل بودند. بهترين تخمين ما از تعداد منظومه هاي جهان بر پايه ي مدل هاي نظري همراه با نگرش غيررسميِ " اصل ميانمايگي" بود. بنا بر اصل ميانمايگي (كه حاصل درس هاي تاريخي نامطمئن مأخوذ از كپرنيك، هابل و ديگران است) زيستگاه ما در كيهان هيچ چيز غيرمعمولي ندارد. شوربختانه، خود اصل ميانمايگي توسط اصل "آنتروپيك" (فصل 4 را ببينيد) عقيم شده است: اگر منظومه ي شمسي ما در حقيقت تنها منظومه ي موجود در جهان مي بود، دقيقاً همان جايي مي بود كه ما، به عنوان كساني كه در مورد چنين موضوعاتي مي انديشيم، بايد در آن مي زيستيم. صِرفِ وجود ما مي تواند به نحو عطف به ما سبق تعيين كند كه ما در جايي به غايت غيرمعمول زندگي مي كنيم.
اما تخمين امروزي فراواني منظومه هاي شمسي، ديگر مبتني بر اصل ميانمايگي نيست؛ بلكه بر پايه ي شواهد مستقيم است. طيف نگاري ، الاهه ي انتقام از پوزيتيويسم كُنت، باز كارگشا شده است. ما با تلسكوپ به سختي مي توانيم سيارات اطراف ستارگان ديگر را مستقيماً ببينيم. اما كشش گرانشي سيارات گردان به دور يك ستاره موقعيت آن ستاره را مغشوش مي كند، و طيف نگارها مي توانند، دست كم موقعي كه سياره ي اغتشاش گر بزرگ باشد، جابجايي دوپلري حاصل را در طيف ستاره تشخيص دهند. در زمان نگارش اين متن، عمدتاً با اعمال اين روش، 170 منظومه ي سياره اي را شناخته ايم كه گرد 147 ستاره مي گردند [44]. تا زماني كه شما اين متن را مي خوانيد اين رقم مسلماً فزوني يافته است. تاكنون، اين ستاره ها "مشتري" هاي عظيم الجثه بوده اند، زيرا تنها مشتري ها آن قدر بزرگ هستند كه بتوانند در طيف ستاره هايشان اغتشاش هايي ايجاد كنند در حيطه ي قابل اكتشاف اسپكتروسكوپ هاي امروزي باشد.
اكنون دست كم تخمين كمّي ما در مورد يكي از مؤلفه هاي قبلاً نامعلوم معادله ي دِرِك، بهبود يافته است. اين امر لاادري گري ما در قبال مقدار نهايي معادله را كاسته است، گيريم كه اين كاهش چشمگير نباشد. ما هنوز هم بايد در قبال وجود حيات در سيارات ديگر لا ادري بمانيم – اما اندكي كمتر لاادري، چرا كه جهل مان اندكي كمتر شده است. علم مي تواند لاادري گري را ذره ذره بكاهد، گرچه هاكسلي معلق وارو مي زد تا اين نكته را در مورد پرسش از خدا را منكر شود. برخلاف احتراز احترام آميز هاكسلي و گولد و خيلي كسان ديگر، ادعاي من اين است كه پرسش از وجود خدا اصولاً و تا ابد فراسوي حيطه ي اختيارات علم نيست. همان طور كه علم، خطاي انتظار كُنت در مورد شناخت تركيب ستارگان را نشان داده، و همان طور كه احتمال وجود حيات در مدار اطراف ستارگان را افزوده، مي تواند دست كم به نحو احتمالاتي به قلمرو لاادري گري نيز بتازد.
تعريف من از فرضيه ي وجود خدا، شامل واژه هاي "فراانساني" و "فراطبيعي" بود. براي تشريح تفاوت اين دو، تصور كنيد كه راديو تلسكوپي بتواند در عمل سيگنالي از يك حيات فرازميني دريافت كند و بي شبهه نشان دهد كه ما در كيهان تنها نيستيم. اما، اين كه چه سيگنالي را مي توان نشانه ي متقاعد كننده اي براي حيات دانست، پرسش عبثي نيست. يك روش خوب پاسخ گويي اين است كه پرسش را وارونه كنيم. ما چه كار هوشمندانه اي بايد بكنيم تا حضور خود را به مخاطبان كيهاني مان بشناسانيم؟ پالس هاي ريتميك افاقه نمي كنند. جوسلين بِل بِرنِل، اخترشناس راديويي كه نخستين بار پولسار را در سال 1967 كشف كرد، از دقت 1.33 ثانيه اي تناوب نوسان هاي پولساري شگفت زده شد و شوخ طبعانه آنها را سيگنال هاي مَكس (مردان كوچك سبزرنگ) نام نهاد. سپس تر، او پولسار ديگري در جاي ديگري از آسمان يافت كه دوره ي تناوب نوساني آن متفاوت بود، و از شر فرضيه ي مَكس خلاص شد. ممكن است ريتم هاي مترونومي حاصل پديده هاي طبيعي و غيرهوشمند فراواني باشند، از شاخه هاي آويزان گرفته، تا قطره هاي ريزان، از تأخير زماني در لوپ هاي فيدبك خود تنظيم گرفته تا چرخش و دوران اجرام آسماني. امروزه بيش از هزار پولسار در كهكشان ما يافت شده اند، و عموماً پذيرفته شده كه پولسارها ستارگان نوتروني دوّاري هستند كه مانند امواج نوراني، انرژي راديويي مي پراكنند. جالب است ستاره اي را تصور كنيم كه در زماني در مقياس چند ثانيه به دور خود مي گردد (تصور كنيد شبانه روز ما به جاي 24 ساعت، 1.33 ثانيه بود) اما ستاره هاي نوتروني همه چيزشان جالب است. نكته در اينجاست كه اكنون پولسار را پديده اي صرفاً فيزيكي مي دانيم و نه پرداخته ي هوش.
بسيار محتمل است كه تمدن هاي فرازميني، چه بتوانيم بشناسيم شان و چه نتوانيم، فراانساني باشند. چنان خداوار باشند كه در تصور هيچ متألهي نگنجند. دستاوردهاي فنآورانه شان در نظر ما همان قدر فراطبيعي نمايد كه دستاوردهاي قرن بيست و يكمي ما در نظر يك دهقان قرون وسطايي. تصور كنيد واكنش چنان دهقاني در برابر لپ تاپ، تلفن موبايل، بمب هيدروژني يا جمبوجت چگونه خواهد بود. چنان كه آرتور سي كلارك در قانون سوم اش يادآور مي شود: "هر فنآوري به قدر كافي پيشرفته از معجزه تميزدادني نيست." اعجاب معجزات فنآوري ما براي باستانيان كمتر از اعجاب روايات شكافتن دريا توسط موسي يا راه رفتن عيسي بر روي آب نيست. اعجاب بيگانگاني كه سيگنال هاي سِتي بر ما هويدا كنند كمتر از اعجاب خدايگان نخواهد بود ، درست همان طور كه تمدن هاي عصر حجر ميسيونرها را خدايگان پنداشتند چون با تفنگ ها، تلسكوپ ها، كبريت ها و سالنامه هايشان كه خسوف بعدي را پيشگويي مي كرد به سراغ آن بيچاره ها رفته بودند ( و البته از اين افتخار بادآورده تمام و كمال سوءاستفاده كردند).
پس چگونه بدانيم كه حيات هاي پيشرفته ي سِتي خدايگان اند يا نه؟ به چه معنا ممكن است فراانساني باشند اما فراطبيعي نباشند؟ به معنايي بسيار مهم، كه مقصود اصلي اين كتاب است. تفاوت كليدي ميان خدايگان و موجودات فرازمينيِ خداوار، در ويژگي هايشان نيست بلكه در منشاء شان است. موجوداتي كه به قدر كافي پيچيده باشند كه واجد هوش شوند حاصل فرآيندي طبيعي اند. مهم نيست وقتي با چنين موجوداتي مواجه شويم چقدر به نظرمان خداوارباشند، مهم اين است كه منشاء خدايگاني ندارند. برخي نويسندگان داستان هاي علمي- تخيلي ، مانند دانيل اف. گالوي در كتاب دنياي بدلي، گفته اند كه چه بسا ما درون يك شبيه سازي كامپيوتري زندگي مي كنيم، كه توسط يك تمدن بسياربسيار عالي تر طرح ريزي شده است ( و من نمي دانم چگونه مي توان اين ادعا را رد كرد). اما خود آن شبيه سازان بايد از جاي ديگري آمده باشند. قوانين احتمالات ابداً اجازه نمي دهند كه آنان بدون نياكان ساده تري يكباره پا به عرصه ي وجود نهاده باشند. وجود آنان هم احتمالاً مرهون قسمي تكامل دارويني است (كه شايد ناشناخته باشد): به اصطلاح دانيل دِنِت: محصول قسمي "جراثقال" چرخ دنده اي اند و نه يك "قلاب فضايي" [45]. قلاب هاي فضايي – از جمله همه ي خدايان – لمحات اعجاز اند. حقّاً از پس تبييني بر نمي آيند و بيش از آنكه تبيين گر باشند، خود طالب تبيين اند. جراثقال ها اما، ابزارهايي تبييني اند كه واقعاً تبييني ارائه مي دهند. انتخاب طبيعي، جراثقال قهرمان همه ي اعصار است. اين جراثقال، حيات را از بساطت بدوي اش بركشيده و بر چنان ارتفاعات گيج كننده ي پيچيدگي، زيبايي و طرح وارگي رسانده كه امروزه ما را حيران مي سازد. اين مطلب، درونمايه ي فصل 4 است، تحت عنوان "چرا به احتمال قريب به يقين خدايي نيست". اما نخست، پيش از ادامه ي بحث ام از بي باوري ايجابي به وجود خدا، خود را مسئول كارسازي برهان هاي ايجابي باور به وجود خدا مي بينم. برهان هايي كه در درازناي تاريخ پيش نهاده اند.
http://www.secularismforiran.com/